تبليغاتX
پــرنســس کـوچــولـــو


پــرنســس کـوچــولـــو

Favourites

 من نباشم کی تو رؤیا ، موهاتو ناز می کنه ؟
 کی با بالای شکسته با تو پرواز می کنه ؟
 راس بگو من که نباشم اخمای پیشونیتو
 کی میاد دونه دونه با حوصله باز می کنه ؟
 من نباشم کی می شینه تا سحر بالای سرت ؟
 کی میاد برداره اشکو از رو چشمای ترت ؟
من نباشم کی میاد موقع رفتن اشکاشو
می کنه بدرقه ی راه بلند سفرت ؟
 من نباشم کی گلای خواهشت رو آب میده ؟
کی به فریادت با حس عاشقی جواب می ده ؟
 راس بگو به غیر من کدوم دیوونه ای میاد
 واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب می ده ؟
 من نباشم کی میاد با خواهش و با التماس
 با یه عالم گل ارکیده و کلی گل یاس
 منت چشماتو می کشه فقط به این امید
 که بهش بگی برو ، شعرای تو پر از خطاس
من نباشم کی میاد ناز نگاتو می خره ؟
 کی میاد دنبال تو تو رو تا خورشید می بره ؟
من نباشم کی میگه همیشه حقا با توه ؟
 واسه ی خاطر تو جون می ده پشت پنجره
 من نباشم کی می باره تو زمون تشنگیت ؟
 کی می خواد تو رو مث من تو تموم زندگیت ؟
 من نباشم کی با چشمای تو سازشش می شه ؟
 با تموم مهربونی و غم و دیوونگیت
من نباشم کی واسه خوابت لالایی می خونه ؟
 تو تو هر هوایی باشی ،‌ باز تو دنیات می مونه ؟
 من نباشم کی بهت می گه بازم عاشقتم ؟
اگه حتی دلمو بشکنه و برنجونه
 من نباشم کی تحمل می کنه کار تو رو ؟
 با رقیب گشتنا و اذیت و آزار تو رو
 تو خودت داور میدون شو بگو من نباشم
 کیه که جواب نده تلخی رفتار تو رو ؟
من نباشم کی برات قصه می گه تا بخوابی ؟
کی میاد سراغ رؤیات تو شبای مهتابی ؟
 من نباشم کی بیداره تا تو خوابت ببره ؟
 کی قایم می شه لای ابرا که راحت بتابی ؟
 من نباشم کی کلافت می کنه با سوالاش ؟
کی تو رو بهم می ریزه ، با بیان خیالاش ؟
 ولی بی انصافیه ،اینم بگم ، من نباشم
 کی تو نامه جای اسمت ماهو می ذاره بالاش ؟
 من نباشم کی تو هر چیزی بگی گوش می کنه ؟
 کی به خاطر تو دنیا رو فراموش می کنه ؟
 من نمی گم تو بگو که کی زمون قهر تو
 همه ی مردم دنیا رو سیاپوش می کنه ؟
 من نباشم کی تو رؤیا درو روت وا می کنه ؟
 هر چی که گم می کنی یه جوری پیدا می کنه
واسه ی من افتخاره ، نگی منت می ذاره
ولی که اندازه ی من ، زیبا ‌زیبا می کنه ؟
من نباشم کی به مرغ عشق تو دونه می ده ؟
 کی به طاووس قشنگ آرزوت لونه می ده ؟
 کی به اون سری که توش عشق یه آدم دیگس
 با نهایت جنون و عاشقی شونه می ده ؟
 من نباشم کی واست حرفای رنگی می زنه ؟
 دیگه کی حرف چش به اون قشنگی می زنه ؟
 کی میاد به جای طرحای قدیمی و زیاد
روی نامه طرح برگ توت فرنگی می زنه ؟
 من نباشم کی میاد انقدر برات دعا کنه ؟
 هر چی برگردونی رو تو ، باز تو رو صدا کنه
 کیه که بدونه دیشب با رقیبش بودی و
 انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟
 من نباشم می دونم تو استراحت می کنی
 اولش ساده به این نبودن عادت می کنی
 اما وقتی فهمیدی راس راسی عاشقت بودم
 نمی گی اما یه کم ، احساس غربت می کنی
 من نباشم اگه حس کردی یه کم غریب شدی
 از یه عاشق یا یه شمع سوخته بی نصیب شدی
 بنویس رو کاغذ و بده دس باد بیاره
 بنویس فقط تویی ، چون دیگه بی رقیب شدی
 من میام گذشته رو می دم دس آب روون
 بعدشم با التماس بهت می گم دیگه بمون
اگه پای کسی تو زندگی ما وا نشه
می تونیم با هم بریم تا هفت تا شهر آسمون
 من نباشم یه روز امتحان کن و بگو چی شد
 اگه امتحان می کردی تو ، چه قد چیزا می شد
 بعد امتحان اگه یه وقت کسی بود مث من
 نشونم بده بگو شاگرد اولت کی شد ؟
 من نباشم می دنم فکر می کنی خود خواهیه
 ولی این حقیقته ، قصه آب و ماهیه
 هیچ کسی نمی تونه انقد دوست داشته باشه
 عشق من یه عشق آسمونی و الهیه
من نباشم ولی نه ،‌ باید خودت بگی بیا
 تو باید فرقی بذاری میون عاشقیا
 دیگه ما تو عصرمون لیلی و مجنون نداریم
قلبامون سنگی شدن ،‌ رنگ دلامونم سیا
 من نباشم به خدا قدر تو رو نمی دونن
 دوس دارن باهات بسازن و لیکن نمی تونن
 من می رم تا که نباشم ولی یک چیزو بدون
 اونا هیچ کدومشون آخر باهات نمی مونن

                                                                                      مریم حیدرزاده

http://23.media.tumblr.com/Ym61K2jdzl4stum0kvyQTDtQo1_400.jpg

نوشته شده در جمعه پنجم تیر 1388ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

شب رفتنت عزیزم,هرگز از یادم نمیره
واسه هرکسی که میگم قصه شو , آتیش میگیره

دل من یه دریا خون بود ,چشم تو یه دنیا تردید
آخرین لحظه نگاهت غصه داشت باز ولی خندید

شب رفتنت یه ماهی توی خشکی رفت و جون داد
زلزله خیلی دلارو اون شب از غصه تکون داد

غما اون شب شیشه های خونه رو زدن شکستن
پا به پام عکسای نازت اومدن تا صبح نشستن

تو چرا از اینجا رفتی تو که مثل قصه هایی
گلم از چه چیزی باشه نه بدی نه بی وفایی

شب رفتنت نوشتی شدی قربونی تقدیر
نقره ی اشکای من شد دور گردنت یه زنجیر

شب تلخ رفتن تو گلدونامون اشکی بودن
قحطی سفیدی ها بود همه انگار مشکی بودن

شب رفتنت که رفتی گفتی دیگه چاره ای نیست
دیدم اون بالا ها انگار عکس هیچ ستاره ای نیست

شب رفتن تو یاسا دلمو دلداری دادن
اونا عاشقن ولیکن تنها نیستن که زیادن

بارون اون شب دستشو از سر چشمام بر نمی داشت
من تا میخواستم ببارم هرکسی میدید نمیذاشت

شب رفتن تو رفتم سراغ تنها نوارت
اون که واسه م همه چی بود , آره تنها یادگارت

سرنوشت ما یه میدون , زندگی اما یه بازی
پیش اسم ما نوشتن حقته باید ببازی

شب رفتن تو خوندن واسه من همه لالایی
یکی میگفت که غریبی یکی میگفت بی وفایی

شب رفتن تو ابرا واسه گریه کم آوردن
آشنا ها برای زخم وا شده م مرهم آوردن

شب رفتن تو تسبیح از دست گلدونا افتاد
قلب آرزوهام انگار واسه ی همیشه وایساد

شب رفتن تو غربت, جای اونجا , اینجا پیچید
دل تو بدون منظور رفت و خوشبختیمو دزدید

شب رفتن تو دیدم یکی از قناری ها مرد
فرداش اما دست قسمت اون یکی هم با خودش برد

شب رفتن تو چشمات راست راستی چه برقی داشتن
این همه آدم چرا من , پس با من چه فرقی داشتن

شب رفتنت پاشیدم همه اشکامو تو کوچه
قولتو آروم گذاشتم پیش قرآن لب طاقچه

شب رفتنت دلم رفت پیش چشمایی که خیسن
پیش شاعرا که دائم از مسافر می نویسن

شب رفتن تو دیدم تا که غم نیاد سراغت
هیچ زمون روشن نمیشه واسه ی کسی چراغت

شب رفتن تو دیدم خیلیه غمای شاعر
روی شیشه مون نوشتم می مونم به پات مسافر

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

برو تا همه بدونن , سفرم اینقدا بد نیست
واسه گفتن از تو اما هیچکی شاعری بلد نیست

مریم حیدرزاده  

http://dl3.glitter-graphics.net/pub/55/55365rhkietc7m6.jpg

           

نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

کودک زمزمه کرد :"خدايا! با من حرف بزن."
و يک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنيد.
فرياد کشيد:"خدايا! با من حرف بزن."
صداي آسمان غرومبي آمد.
اما کودک باز گوش نکرد.
به دور و برش نگاه کرد و گفت:
"خدايا! بگذار تو را ببينم."
ستاره اي درخشيد ولي کودک نديد.
فرياد کشيد:"خدايا معجزه کن."
نوزادي چشم به جهان گشود ولي کودک نديد.
از سر نا اميدي گريه سر داد:
"خدايا به من دست بزن. بگذار بدانم کجايي؟"
خدا پايين آمد و بر سر کودک دستي کشيد.
اما کودک دنبال يک پروانه کرد.
او هيچ در نيافت و از آنجا دور شد !!!

http://aftab.ir/photoblog/adv_images/5d98285f014521ac772e80e438b198af.jpg

نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

من به آئينه حسادت كردم !
به همان يك نگه خسته تو
و به او
كه تو را در دل خود خواهد ديد
و به بوي گل سرخ
آن هنگام كه تو مي بوييش
و به زلفان خم اندر خم تو
كه سر انگشت تو را
به كمين بنشسته است
و به پيراهن تو
كه تو را اين همه
در بر دارد
و به اين يك نم اشك
كه يقين مي دانم
گونه ات مي بوسد
يا به يك آستيني
كه عرق از سر پيشاني تو بردارد
يا قلم
كه به دستان تو خواهد رقصيد
يا به كاغذ
كه ز تو گيرد رنگ
من به نسيمي كه ز تو شاد شود
يا به آبي كه تو را مي نوشد
يا به نوري كه روشن شود از پرتو تو
به آفتاب
به زمين
من به هر كوي كه گم كرد تورا
من به دل نيز حسادت كردم
كه تو را دارد دوست !
من . . .
من
به آئينه حسادت كردم !


http://www.iranmania.com/cards/cardimages/actual/paint12.jpg
نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

من به خوشنودی خود می نگرم

و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد؟

و به اینکه تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی

و به یک قهر مرا می رانی؟!

من به یکرنگی این آیینه ها مشکوکم

چون کلافی پر از گمراهی ... چون مترسک پر از ویرانی

مرا مثل یک هیچ نمایان کردند

من در اینجا نفسم تنگ شدست

بس که گردا گردم دیوار است

گر نبودی اینجا ... گر دلت با دل من ساده و یگرنگ نبود

بی گمان غصه مرا می دزدید

می سپردم به خزان ... در دو دستان توانای خزان می مردم

بی تو روح سر گردان است ... دلم در تپش و در شور است

با تو اما شادم ...

تو شبیه بادی ... من شبیه بادبادک

تا تو هستی .... هستم ...

بی تو اما ورقی کاغذ و هیچ ...


http://i29.tinypic.com/atu6o1.jpg
نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

سلام به همهء دوستای گل و گلاب

مدتی بود که به روز نکردم . دیگه داره داد همه یه جورایی درمیاد ... !

و اما آپ این دفعه اینه که حمید عزیز من رو به یه بازی دعوت کرده که اسمش هست آرزوهای کلاسیک و فانتزی من

توضیح : برآورده شدن آرزوهای کلاسیک ممکنه ولی آرزوهای فانتزی نه !

 

آرزوهای کلاسیک من

 

۱ : فضانورد بشم و با یکی از فضاپیماهای ناسا بتونم برم فضا و همهء سیاره ها رو از نزدیک ببینم

۲ : بتونم با موجودات فضایی ارتباط برقرار کنم و به همه اثبات کنم که به غیز ار انسان ها توی این کهکشون به این بزرگی موجودات دیگری هم در حال زندگی کردنن

۳ : یه زمینی داشته باشم (اندازش مهم نیست ! ) با یه عالمه گیاه های گلدار حتی نایاب که همشون رو خودم بزرگشون کردم

۴ : دلم می خواست با یه تور سیاحتی ۱ ماه می رفتم سفر دور دنیا و همهء بناهای عجیب و معروف رو از نزدیک می دیدم و عکس می گرفتم

۵ : یه مهمونی بزرگ برگزار می کردم و همهء دوستای اینترنتیمو دعوت می کردم

۶ : یه روزی تعیین می کردیم و همهء همکلاسی های دبستانم باز دور هم روی نیمکت های خودمون می نشستیم و همه از کارهائی که تو این مدت کردیم و از همدیگه بی خبر بودیم حرف می زدیم!

۷ : یکی از صفحه های رکورد های گینس رو به خودم اختصاص می دادم

۸ : یک کتاب می نوشتم و معروف می شدم

۹ : یه چیز جالبی اختراع می کردم

۱۰ : ضرب و تقسیم هایی رو که با ماشین حساب انجام می دن رو مثل بعضی آدما با مغزم بتونم حساب کنم

۱۱ :  .....



آرزوهای فانتزی من

 

۱ : زبون همه موجودا رو می فهمیدم و باهاشون حرف می زدم

۲ : فقط یه روز می دیدم و حس می کردم که هیچ بچه ای با شکم گرسنه نمی خوابه !

۳ : یه جزیره ای بود که هیچ کسی من رو نمی شناخت با مردمانی که هیییییچ اخلاق بدی نداشتن ... نه دروغگو - نه نا مهربون - نه ظالم - همه یه جورایی با قلب هائی مثل آینه پاک و مثل شیشه ظریف و باهاشون می رفتم و زندگی می کردم

۴ : یه موقعیتی برام پیش می اومد که عین داستان ها بهم می گفتن : تو می تونی ۳ تا آرزو کنی تا ما برآوردش کنیم

۵ : یه قالی داشتم که می تونستم باهاش همه جا هر وقت که می خواستم برم

۶ : هر وقت می خواستم نامرئی می شدم

۷ : می تونستم دل آدم ها رو بخونم ( چی تو مغز و دلشون  می گذره !)

۸ : آب حیات رو پیدا می کردم ( همون ماده ای که واسه آدم ها عمر طولانی می ده! )

۹ : یه ماشین زمان داشتم که به گذشته و آینده بر می گشتم

۱۰ : بعضی وقت ها می تونستم جای خودم رو با یعضی از آدما عوض می کردم . فقط برای مدت کوتاهی تا احساساتشونو درک کنم



به امید برآورده شدن آرزوهای طلایی و زیبای همه شما دوستای گلم 

بنا به رسم این بازی من چند تا از دوستامو دعوت می کنم تا اگه دلشون خواست تو این بازی شرکت کنند . پس اسم وبلاگ و لینکاشونو این پائین می زارم :

پاریس کوچولو

دل نوشته های یه پسر ناز ایرونی

روزهای تنهایی

یکی یکدونه دختر

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

با سلام و عرض ارادت و ادب خدمت همهء دوستای گل خودمون
ببینم حال و احوال چطوره ؟؟
دیگه داره ایام خاطره انگیز یکی پس از دیگری داره از راه می رسه ... ، چارشنبه سوری ، عید نوروز ، 13 بدر و ... همین جوری برووووو تا آخرش !

اول اینکه عرضم به حضور شما ببخشید که یه کمی وبلاگ دیر به روز شد ! این دفعه اومدم تا یه مطالبی بزارم و بررررم تا دیگه پیدام نشه و از دستم یه نفس راحنی بکشید تااااا شاید بعد عید 
مطلب بعدی اینه که 30 بهمن تولد وبلاگ بود که خب به خاطر وضعیت بد اقتصادی نتونستم برای این بدبخت بیچاره یه تولد ناقابل بگیریم برای اینکه دلش نشکنه حالا یه تبریک خشک و خالی هم بهت می گیم ! باشه بابا تولدت مبارک
مطلب بعدی اینه که 25 اســفــنـد تولد یکی از دوستای خوبم هست که داره میره تو سن 12 سالگی . از همین جا مهسا جوووون بهت تبریک می گم . خودت می دونی چقدر دوست دارم پس دیگه لازم به گفتنش نیست برات بهترین ها رو آرزو می کنم . از شما چه پنهون دیگه به کسی نگید درست همین روز تولد خودم هم خواهد بود . پس تولد خودم هم مبارک باشه . حالا به کسی نگید لوووو میریم
ولی به هر حال تولد هر دوتامون مباااااارک ( داشته باش اینجا رو چقدر خودمون رو تحویل می گیریم)
دیگه اینکه عیدتون پیاپیش هم مباااااارک . امیدوارم سال جدید سال پر برکت و بی دغدغه ای باشه واسه هممون "ز کوي يار مي آ يد نسيم باد نوروزي از اين باد از مدد خواهي چراغ دل برافروزی "

یا مقلب القلوب و الابصار

                                             یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

                                            حول حالنا الی احسن الحال


دیگه اینکه واسه اینکه دیگه نیستم ولی به همتون سر می زنم فعلا چند تا اس ام اس مخصوص این روز ها رو  می زارم . خب بالاخره باید هر آپی یه فایده ای هم داشته باشه

دیگه اینکه چیزی نمانده است جز ملال دوری همهء شما !
به خدا سپردمتون


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

به نام آنکه داده اش نعمت و نداده اش حکمت است

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانهء محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه کلامش را بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائی خدا مانده بود !
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ...های های گریه اش ملکوت خدا را پرکرد.......


sahar
نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

سلامی گرم به همهء دوستای گل خودم
خوبید ؟؟ خوشید ؟؟
این روزا چی کارا می کنید ؟؟
ما که بدک نیستیم هستیم شکر خدا می گذرونیم !

والنتاین 14 فوریه (Valentine) یا سپندارمذگان 29 بهمن رو از ته قلبم به همهء شما تبریک می گم

http://i16.tinypic.com/30m09cm.jpg 
من که از همهء شما دورم هر جقدر فکر کردم که چی براتون کادو بگیرم که به قول خودمون از من بماند یادگار چیزی به نظرم نرسید گفتم اس ام اس مخصوص این روز رو بزارم که شما ها برای هم بفرستید که شاید وقت فرستادنش یادی هم از ما بکنید !

ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت توسط پرنسس کوچولو| |


یادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم

 

وقت پرپر شدنش سوز و نوايي نکنيم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نيست

 

گر شکستيم ز غفلت ، من و مايي نکنيم

 

يادمان باشد سر سجاده عشق

 

جز براي دل محبوب دعايي نکنيم

 

يادمان باشيد اگر خاطرمان تنها ماند

 

طلب عشق ز هر بي سرو پايي نکنيم

نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت توسط پرنسس کوچولو| |


Design By : Night Skin