تبليغاتX
پــرنسـس کـوچـولـو


پــرنسـس کـوچـولـو

favorites

با سلام و عرض ارادت و ادب خدمت همهء دوستای گل خودمون
ببینم حال و احوال چطوره ؟؟
دیگه داره ایام خاطره انگیز یکی پس از دیگری داره از راه می رسه ... ، چارشنبه سوری ، عید نوروز ، 13 بدر و ... همین جوری برووووو تا آخرش !

اول اینکه عرضم به حضور شما ببخشید که یه کمی وبلاگ دیر به روز شد ! این دفعه اومدم تا یه مطالبی بزارم و بررررم تا دیگه پیدام نشه و از دستم یه نفس راحنی بکشید تااااا شاید بعد عید 
مطلب بعدی اینه که 30 بهمن تولد وبلاگ بود که خب به خاطر وضعیت بد اقتصادی نتونستم برای این بدبخت بیچاره یه تولد ناقابل بگیریم برای اینکه دلش نشکنه حالا یه تبریک خشک و خالی هم بهت می گیم ! باشه بابا تولدت مبارک
مطلب بعدی اینه که 25 اســفــنـد تولد یکی از دوستای خوبم هست که داره میره تو سن 12 سالگی . از همین جا مهسا جوووون بهت تبریک می گم . خودت می دونی چقدر دوست دارم پس دیگه لازم به گفتنش نیست برات بهترین ها رو آرزو می کنم . از شما چه پنهون دیگه به کسی نگید درست همین روز تولد خودم هم خواهد بود . پس تولد خودم هم مبارک باشه . حالا به کسی نگید لوووو میریم
ولی به هر حال تولد هر دوتامون مباااااارک ( داشته باش اینجا رو چقدر خودمون رو تحویل می گیریم)
دیگه اینکه عیدتون پیاپیش هم مباااااارک . امیدوارم سال جدید سال پر برکت و بی دغدغه ای باشه واسه هممون "ز کوي يار مي آ يد نسيم باد نوروزي از اين باد از مدد خواهي چراغ دل برافروزی "

یا مقلب القلوب و الابصار

                                             یا مدبر الیل و النهار

یا محول الحول و الاحوال

                                            حول حالنا الی احسن الحال


دیگه اینکه واسه اینکه دیگه نیستم ولی به همتون سر می زنم فعلا چند تا اس ام اس مخصوص این روز ها رو  می زارم . خب بالاخره باید هر آپی یه فایده ای هم داشته باشه

دیگه اینکه چیزی نمانده است جز ملال دوری همهء شما !
به خدا سپردمتون


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 17 اسفند1387ساعت توسط پرنسس کوچولو| |

به نام آنکه داده اش نعمت و نداده اش حکمت است

روزها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانهء محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه کلامش را بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائی خدا مانده بود !
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت ...های های گریه اش ملکوت خدا را پرکرد.......


sahar
نوشته شده در جمعه 2 اسفند1387ساعت توسط پرنسس کوچولو| |


Design By : Night Skin