تبليغاتX
پــرنســس کـوچــولـــو


پــرنســس کـوچــولـــو

Favourites

سلام به همهء دوستای گل و گلاب

مدتی بود که به روز نکردم . دیگه داره داد همه یه جورایی درمیاد ... !

و اما آپ این دفعه اینه که حمید عزیز من رو به یه بازی دعوت کرده که اسمش هست آرزوهای کلاسیک و فانتزی من

توضیح : برآورده شدن آرزوهای کلاسیک ممکنه ولی آرزوهای فانتزی نه !

 

آرزوهای کلاسیک من

 

۱ : فضانورد بشم و با یکی از فضاپیماهای ناسا بتونم برم فضا و همهء سیاره ها رو از نزدیک ببینم

۲ : بتونم با موجودات فضایی ارتباط برقرار کنم و به همه اثبات کنم که به غیز ار انسان ها توی این کهکشون به این بزرگی موجودات دیگری هم در حال زندگی کردنن

۳ : یه زمینی داشته باشم (اندازش مهم نیست ! ) با یه عالمه گیاه های گلدار حتی نایاب که همشون رو خودم بزرگشون کردم

۴ : دلم می خواست با یه تور سیاحتی ۱ ماه می رفتم سفر دور دنیا و همهء بناهای عجیب و معروف رو از نزدیک می دیدم و عکس می گرفتم

۵ : یه مهمونی بزرگ برگزار می کردم و همهء دوستای اینترنتیمو دعوت می کردم

۶ : یه روزی تعیین می کردیم و همهء همکلاسی های دبستانم باز دور هم روی نیمکت های خودمون می نشستیم و همه از کارهائی که تو این مدت کردیم و از همدیگه بی خبر بودیم حرف می زدیم!

۷ : یکی از صفحه های رکورد های گینس رو به خودم اختصاص می دادم

۸ : یک کتاب می نوشتم و معروف می شدم

۹ : یه چیز جالبی اختراع می کردم

۱۰ : ضرب و تقسیم هایی رو که با ماشین حساب انجام می دن رو مثل بعضی آدما با مغزم بتونم حساب کنم

۱۱ :  .....



آرزوهای فانتزی من

 

۱ : زبون همه موجودا رو می فهمیدم و باهاشون حرف می زدم

۲ : فقط یه روز می دیدم و حس می کردم که هیچ بچه ای با شکم گرسنه نمی خوابه !

۳ : یه جزیره ای بود که هیچ کسی من رو نمی شناخت با مردمانی که هیییییچ اخلاق بدی نداشتن ... نه دروغگو - نه نا مهربون - نه ظالم - همه یه جورایی با قلب هائی مثل آینه پاک و مثل شیشه ظریف و باهاشون می رفتم و زندگی می کردم

۴ : یه موقعیتی برام پیش می اومد که عین داستان ها بهم می گفتن : تو می تونی ۳ تا آرزو کنی تا ما برآوردش کنیم

۵ : یه قالی داشتم که می تونستم باهاش همه جا هر وقت که می خواستم برم

۶ : هر وقت می خواستم نامرئی می شدم

۷ : می تونستم دل آدم ها رو بخونم ( چی تو مغز و دلشون  می گذره !)

۸ : آب حیات رو پیدا می کردم ( همون ماده ای که واسه آدم ها عمر طولانی می ده! )

۹ : یه ماشین زمان داشتم که به گذشته و آینده بر می گشتم

۱۰ : بعضی وقت ها می تونستم جای خودم رو با یعضی از آدما عوض می کردم . فقط برای مدت کوتاهی تا احساساتشونو درک کنم



به امید برآورده شدن آرزوهای طلایی و زیبای همه شما دوستای گلم 

بنا به رسم این بازی من چند تا از دوستامو دعوت می کنم تا اگه دلشون خواست تو این بازی شرکت کنند . پس اسم وبلاگ و لینکاشونو این پائین می زارم :

پاریس کوچولو

دل نوشته های یه پسر ناز ایرونی

روزهای تنهایی

یکی یکدونه دختر

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت توسط پرنسس کوچولو| |


Design By : Night Skin