پــرنسـس کـوچـولـو
favorites
و يک چکاوک در مرغزار نغمه سر داد.
کودک نشنيد.
فرياد کشيد:"خدايا! با من حرف بزن."
صداي آسمان غرومبي آمد.
اما کودک باز گوش نکرد.
به دور و برش نگاه کرد و گفت:
"خدايا! بگذار تو را ببينم."
ستاره اي درخشيد ولي کودک نديد.
فرياد کشيد:"خدايا معجزه کن."
نوزادي چشم به جهان گشود ولي کودک نديد.
از سر نا اميدي گريه سر داد:
"خدايا به من دست بزن. بگذار بدانم کجايي؟"
خدا پايين آمد و بر سر کودک دستي کشيد.
اما کودک دنبال يک پروانه کرد.
او هيچ در نيافت و از آنجا دور شد !!!
به همان يك نگه خسته تو
و به او
كه تو را در دل خود خواهد ديد
و به بوي گل سرخ
آن هنگام كه تو مي بوييش
و به زلفان خم اندر خم تو
كه سر انگشت تو را
به كمين بنشسته است
و به پيراهن تو
كه تو را اين همه
در بر دارد
و به اين يك نم اشك
كه يقين مي دانم
گونه ات مي بوسد
يا به يك آستيني
كه عرق از سر پيشاني تو بردارد
يا قلم
كه به دستان تو خواهد رقصيد
يا به كاغذ
كه ز تو گيرد رنگ
من به نسيمي كه ز تو شاد شود
يا به آبي كه تو را مي نوشد
يا به نوري كه روشن شود از پرتو تو
به آفتاب
به زمين
من به هر كوي كه گم كرد تورا
من به دل نيز حسادت كردم
كه تو را دارد دوست !
من . . .
من
به آئينه حسادت كردم !
و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد؟
و به اینکه تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی
و به یک قهر مرا می رانی؟!
من به یکرنگی این آیینه ها مشکوکم
چون کلافی پر از گمراهی ... چون مترسک پر از ویرانی
مرا مثل یک هیچ نمایان کردند
من در اینجا نفسم تنگ شدست
بس که گردا گردم دیوار است
گر نبودی اینجا ... گر دلت با دل من ساده و یگرنگ نبود
بی گمان غصه مرا می دزدید
می سپردم به خزان ... در دو دستان توانای خزان می مردم
بی تو روح سر گردان است ... دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم ...
تو شبیه بادی ... من شبیه بادبادک
تا تو هستی .... هستم ...
بی تو اما ورقی کاغذ و هیچ ...
| Design By : Night Skin |

