پــرنســس کـوچــولـــو
Favourites
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب
هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه
سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم
بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه
بود؟ چه می خواستی؟ لانهء محقرم کجای دنیا را گرفته بود ؟ و سنگینی بغضی راه
کلامش را بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر
انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را
واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.
گنجشگ خیره در خدائی خدا مانده بود !
خدا
گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به
دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی در درونش
فرو ریخت ...های های گریه اش ملکوت خدا را پرکرد.......
| Design By : Night Skin |



