پــرنســس کـوچــولـــو
Favourites
و به اینکه نفس عشق چه حالی دارد؟
و به اینکه تو چرا با همه ی شوق مرا می خوانی
و به یک قهر مرا می رانی؟!
من به یکرنگی این آیینه ها مشکوکم
چون کلافی پر از گمراهی ... چون مترسک پر از ویرانی
مرا مثل یک هیچ نمایان کردند
من در اینجا نفسم تنگ شدست
بس که گردا گردم دیوار است
گر نبودی اینجا ... گر دلت با دل من ساده و یگرنگ نبود
بی گمان غصه مرا می دزدید
می سپردم به خزان ... در دو دستان توانای خزان می مردم
بی تو روح سر گردان است ... دلم در تپش و در شور است
با تو اما شادم ...
تو شبیه بادی ... من شبیه بادبادک
تا تو هستی .... هستم ...
بی تو اما ورقی کاغذ و هیچ ...
| Design By : Night Skin |


